ـ کلمات هم خانواده :
در هم خانواده سه حرفِ اصلی کلمه باید
به ترتیب در کلماتِ دیگر تکرار شوند تا بتوانند با یکدیگر هم خانواده باشند.
مثلاً کامل دارایِ سه حرفِ «ک م ل » استو می تواند با« تکمیل» هم خانواده باشد
اما با « کلام » و« کلمه » هم خانوادهنیست چون سه حرفِ اصلی این کلمات
« ک ل م» است و ترتیبِ این کلمات بایکدیگر متفاوت است.
کلماتِ زیر به همراهِ هم خانواده هایشان را ، به خاطر بسپارید
:
عُلوم: عالِم، عِلم، مُعَلِّم،عُلَما،تَعلیم،تَعَلُّ
قادِر : مَقدور، قدرت ، قَدَر ، قَدّار ، قَدر، قَدیر و...
مسلمان: اسلام، تسلیم،مُسلِم، سلام،سالم، سلیم ،سلامت و ...
ظالِم : ظُلم ، مَظالِم ، مَظلوم ، ظُلُمات، ظُلمَت و ...
مسائل : مسئله ، سؤال ، سائِل و...
شُغل : شاغِل ، مَشغول ، مَشاغِل ،اشتغال،مشغله، اشغال و ...
شاهد : شهید ،شُهدا ، مشهد و ...
حُضور : حاضِر ، مَحضَر ، حُضّار و...
طالِب : مطلوب، مَطلب ، طَلَب و...
ظاهِر : تظاهُر، مُتَظاهر،مَظاهر، ظَواهِر، مَظهَر،ظُهور و...
نَصر : نُصرَت ، ناصِر ، مَنصور، نصیر و ...
اَعمال: عَمَل،عامِل،عامِلان و...
جاهِل : جَهل ،مَجهول ، جِهالت و...
مُتَعال : تَعالی ، مُتَعالی، عالی ، اعلا ،علیا و...
مَخلوق : خَلق ،خالِق ، خِلقَت، خَلایِق و...
جَماعَت : جُمعه،جامِع ،اجتماع،جمیع،مجتمع،جوامع و...
مُناظِره : مَنظَر ،نِظاره ، مَنظور ، ناظِر و...
نسخ : مَنسوخ ،ناسخ و ...
فهم : مفاهیم ،مفهوم ، فهیم و ...
* در فعل ها ، بن فعل ،چه بن ماضی و چه بن مضارع می تواند به عنوان
هم خانواده به کار رود.
مانند :
ـ روان : رفتار ، روش ، رفته ، رونده و...
ـ دیدار : بینا ، بینش ، دیده ، دیده بان ، بیننده و ...
مهلا ابراهیمی
دختران دشت
دختران انتظار
دختران امید تنگ در دشتهای بیکران
و آرزوهای بیکران در خُلق های تنگ
دختران رود گل آلود
دختران هزار ستون شعله به طاق بلند دود
دختران عشق های دور
روزِ سکوت و کار شبهای خستگی
دختران روز بی خستگی دویدن
شب سرشکستگی
در باغ راز خلوتِ مردِ کدام عشق
بازوان فواره ای خویش را خواهید برفراشت
دختران رفت و آمد در دشت مه زده
دختر ان شرم ، شبنم، افتادگی، رمه
از زخم قلب کدام شما خون چکیده است؟
پستانتان کدام شما گل داده در بهار بلوغش
لبهایتان کدام شما
لبهایتان کدام
بگویید در کام او نهفته نهان عطر بوسه ای
شبهای تار نم نم باران که نیست کار
اکنون کدام یک زشما بیدار می مانید
در بستر خشونت نومیدی
در بستر فشرده دلتنگی
تا یاد آن که خشم و جسارت بود
بدرخشاند تا دیرگاه
شعله آتش را در چشم بازتان
احمد شاملو
فاطمه دهقان
چقدر دلم برای عبور از خوابِ این همه دیوار گرفته است!
هیچ وقتی از این روزگار
من این دیوارهای بی دریچه را دوست نداشتهام!
هیچ وقتی از این روزگار
من این همه غمگین نبودهام.
راستش را بخواهید
زادرود من اصلا شب و دیوار و گریه نداشت،
ما همان اوایلِ غروبِ قشنگ
رو به آسمانِ آشنا میرفتیم وُ
صبح زود
باز با خودِ آفتاب، آشناتر برمیگشتیم،
لحافِ شب از سوسوی ستاره سنگین بود
ما خوابمان میبرد
ما میان همان گفت و لطفِ خدا خوابمان میبرد،
ما ارزشِ روشنِ رویا را نمیدانستیم
کسی قطرههای شوخ باران را نمیشمرد
ما به عطر علف میگفتیم: سبز!
طعمِ آسمانیِ آب هم آبی بود
و ماه، بلورِ بیاعتنا به ابر،
که برای تمام مسافرانِ پا به راهِ نور ترانه میخواند.
ما هم به دیدنِ باران و آینه عادت کرده بودیم
یکییکی میآمدیم
بعضی کلمات را از سرشاخههای تُردِ زمان میچیدیم
بعد حرف میزدیم، نگاه میکردیم
چَم و رازِ لحظهها را میفهمیدیم،
تا شبی که ناگهان آینه شکست
و سکوت
از کوچهی خاموشِ کلمات
به مخفیگاهِ گریه رسید.
حالا سهم من از خواب آن همه خاطره
چهل سال و چند چم و هزار راز ناگفته است،
حالا برو، یعنی اگر برویم بهتر است،
صبح، ساکت است
دیوارها، بیدریچه
تو در کنج خانه و من رو به راهی دور ...!
بازنویسی شده توسط : فاطمه دهقان
متن اصلی نوشته :سید حسین اعلایی