پندددددددددددددددددددد

نویسنده: محبوب - ۱۳٩٤/۳/۳٠

دلی را نشکن شاید خانه خدا باشد.....

کسی را تحقیر نکن شاید محبوب خدا باشد......

هیچ گناهی را کوچک ندان شاید خشم خدا در آن باشد....

از هیچ غمی ناله نکن شاید: امتحانی از سوی خدا باشد....

شعر کمی طنز

نویسنده: محبوب - ۱۳٩٤/۳/٤

عقل و دل روزی ز هم دلخور شدند

هردو از احساس نفرت پر شدند....

دل به چشمان کسی,وابسته بود

عقل از این بچه بازی خسته بود....

حرف حق با عقل بود اما چه سود

پیش دل حقانیت مطرح نبود....

دل به فکر چشم مشکی فام بود

عقل آگاه از خیال خام بود....

عقل با او منطقی رفتار کرد

هرچه دل اصرار,عقل انکار کرد....

کشمکش ها بینشان شد بیشتر

اختلافی بیشتر از پیشتر....

عاقبت عقل از سر عاشق پرید

بعد از آن چشمان مشکی را ندید....

تا به خود امد بیابانگرد بود

خنده بر لب از غم این درد بود.....

حکایت طنز

نویسنده: محبوب - ۱۳٩٤/۳/۱

ﺭﻭﺯﯼ ﺷﻴﺦ ﺣﺎﻝ ﺩﺭﺱ ﺩﺍﺩﻥ ﻧﺪﺍﺷﺖ

.

.

ﻭ ﻟﺬﺍ ﻗﺼﺪ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﻧﻤﻮﺩ . ﻣﺮﻳﺪﺍﻥ ﻣﻮﻧﺚ ﻓﯽ ﺍﻟﻔﻮﺭ ﮐﺎﻏﺬ ﻭ ﻗﻠﻢ

ﻓﺮﺍﻫﻤﯿﺪﻧﺪﯼ ﻭ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﮐﻮﯾﯿﺰ ﺷﺪﻧﺪﯼ ﺍﻣﺎ ﻣﺮﻳﺪﺍﻥ ﺫﮐﻮﺭ ﻫﻤﮕﯽ ﻧﻌﺮﻩ

ﺑﺮﺍﻓﺮﺍﺷﺘﻨﺪﯼ ﮐﻪ ﯾﺎ ﺍﺳﺘﺎﺩﺍ ! ﻣﺎ ﺍﺻﻼ ﺩﺭﺱ ﻧﺨﻮﺍﻧﺪﻩ ﺍﯾﻢ ﻭ ﺍﮐﻨﻮﻥ ﻓﺮﻕ

ﺩﻧﺪﺍﻥ ﺍﺯ ﮔﻮﺷﺖ ﮐﻮﺑﯿﺪﻩ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﯿﻢ ، ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﻔﺘﻪ ﺑﻌﺪ

ﻣﻮﮐﻮﻝ ﻧﻤﺎ ﺗﺎ ﻣﺎ ﻧﯿﺰ ﺭﺧﺼﺖ ﺩﺭﺱ

ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﻨﯿﻢ، ﺍﻣﺎ ﺷﻴﺦ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻣﺼﻤﻢ ﺑﻮﺩﯼ ﻭ ﺍﺻﻼ ﺑﻪ ﺳﺨﻨﺎﻥ ﻣﺮﻳﺪﺍﻥ

ﺳﯿﺒﯿﻞ ﮐﻠﻔﺖ ﮐﻼﺱ ﺍﻋﺘﻨﺎ ﻧﻨﻤﻮﺩﻧﺪﯼ . ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺍﺛﻨﺎ ﺣﮑﯿﻤﯽ ﭼﺎﺭﻩﺍﯼ


ﺑﯿﺎﻧﺪﯾﺸﯿﺪ ﻭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ " ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﺁﺏ " ﺭﺳﺎﻧﺪﯼ ﻭ ﺻﻮﺭﺕ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭ

ﭘﻨﮑﮏ ﻓﺮﻭ ﮐﺮﺩﯼ ﻭ ﺭﮊ ﻟﺐ ﺑﺮ ﻟﺒﺎﻥ ﺧﻮﯾﺶ ﺁﻏﺸﺘﻪ ﻧﻤﻮﺩﯼ ﻭ ﻣﺎﻧﺘﻮﯼ ﮐﻮﺗﺎﻩ

ﭘﻮﺷﯿﺪﻧﺪﯼ ﻭﺑﻪ ﻧﺰﺩ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺭﻓﺘﯽ ﻭ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﻧﺎﺯﮎ ﻧﻐﻤﻪ ﺳﺮ ﺩﺍﺩﯼ ﮐﻪ :

ﺍُﺍُﺍُﺳﺴﺴﺲ ﺗﺎﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺩﺩﺩﺩ !!!! ﺍﺯﯾﻦ ﻟﺤﻦ ﺷﯿﻮﺍ ﻭ ﺑﺎ ﮐﺮﺷﻤﻪ ﮔﻮﯾﯽ ﺩﻝ

ﺷﻴﺦ ﻧﺮﻡ ﮔﺸﺘﻨﺪﯼ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪ، ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ۳ ﺳﺎﻝ ﺑﻌﺪ ﻣﻮﮐﻮﻝ

ﮐﺮﺩﯼ . ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺩﺭﺍﯾﺖ ﺣﮑﯿﻢ ﻣﺮﯾﺪﺍﻥ ﺟﻤﻠﮕﯽ ﺟﺰﻭﻩ ﺑﺪﺭﯾﺪﻧﺪ ﻭ ﻧﻌﺮﻩ ﺯﻧﺎﻥ

ﺍُﺳﺴﺘﺎﺍﺍﺍﺍﺩ ﺍُﺳﺴﺘﺎﺍﺍﺍﺍﺩ ﮔﻮﯾﺎﻥ ﺑﻪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﺭﻓﺘﻨﺪﯼ